محمد على مجاهدى
419
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
در طلب تو ، از ازل چشم و دلم به چار سو * گشته زبان به گفتگو ، رفته نظر به جستجو تا ابدم نهان و فاش از پى توست راى و رو ( آخر قصد من تويى ، غايت جهد و آرزو ) * ( تا نرسم ، ز دامنت دست اميد نگسلم ) تا سر تو جدا ز تن ، سر به بدن : و بال من * بعد تو انتساب جان ، موجب انفعال من ياد تو از روان من ، نام تو از مقال من ( ذكر تو از زبان من ، فكر تو از خيال من ) * ( چون برود ؟ كه رفتهاى در رگ و در مفاصلم ) اى كه فتاده در غمت نظم شكيبم از نسق * وى كه به سوگت ، آهِ من برده از آسمان سبق گر نظرى كنى به من ، برگذرم ز نُه طبق ( ور گذرى كنى ، كند كشتهء صبر من ورق ) * ( ور نكنى ، چه بردهد بيخ اميد باطلم ؟ ) جنبش مهر را همى ديگ سكون جدا پزم * آتش هجر را جدا دست به لب فراگزم يك دل و داغ چند تن ؟ ! آه چنين كجا سزم ( داروى درد شوق را با همه علم ، عاجزم ) * ( چارهء كار عشق را با همهء عقل ، جاهلم ) چند ( صفايى ) از غمش دست ملال بر دلى ؟ * وز مژهء محيط زا ، پاى نشاط در گلى ؟ گويى اگرچه حاصلى نيست مرا ازين ، ولى ( سنت عشق ( سعديا ! ) ترك نمىكنم ، بلى ) * ( كى ز دلم بدر رود خوى سرشته در گلم ؟ ) « 1 » تضمين غزل سعدى ديدى آخر كه فلك ريخت چه خاكى بر سرم ؟ * كز سر نعش تو بايد نگران درگذرم اينك از كوى تو پيش آمده راه سفرم ( مىروم ، وز سر حسرت به قفا مىنگرم ) * ( خبر از پاى ندارم كه زمين مىسپَرم )
--> ( 1 ) . همان ، ص 412 و 413 .